X
تبلیغات
مدیسه
رایتل







































کتابخانه

کتابخانه ی شخصی من و توضیحی بر آنچه میخوانم

نام کتاب : بادبادک باز


نویسنده : خالد حسینی


مترجم : حسین بخشی


ناشر آوای مکتوب


چاپ اول1394


قسمتی از کتاب:

کم کم از محیط اطرافم آگاه شدم صدای ناله و دعا می آمد بچه گریه می کرد و مادرش دست از آرام کردنش بر نمی داشت.یکی بالا آورد یکی دیگری شوروی را لعنت می کرد و کامیون در تمامی جهات بالا و پایین می پرید و سرها به فلز بالای  تانکر می خورد.بابا در گوشم گفت: (( به یک چیز خوب فکر کن،یک چیز شاد!))

چیزی خوب.چیزی شاد.من هم یاد خاطرات خوبم در پغمان افتادم:

جمعه بعد از ظهر در پغمان.یک زمین بزرگ با درخت ها و بوته های تمشک.من و حسن در چمن های هرس نشده ایستاده بودیم.من و حسن دست در دست هم در یک خط حرکت می کردیم و چشمانمان به بادبادک ها در آسمان بود.ص128


نظر من درباره این کتاب:

کتاب مشتمل بر367صفحه است.من همیشه دید خاص و نه چندان خوبی نسبت به افغانهایی که در کشورم می دیدم داشتم.اما به جرات می توانم بگویم که بعد از مطالعه ی این رمان تا حد زیادی زوایه ی دیدم تغییر کرد و دیگر خبری از آن حس بد با آن شدت گذشته وجود ندارد.در طی خواندن این رمان به حقایقی در رابطه با جامعه ی افغانستان در زمان حکومت ظاهرشاه و سپس وضعیت همان جامعه بعد از حمله ی شوروی به آن کشور و پس از آن روی کار آمدن طالبان؛پی بردم که تا حد زیاد و غیر قابل تصوری همراه با تاسف از دگرگونی بیش از حدی که منجر به نابودی یک کشور شد مرا دچار حیرت نمود.

کشوری که زمانی برای خودش دارای آبادیها و زیبایی های در خور توجه بود و امروز هیچ چیز از آن زیبایی ها جز ویرانی و بدبختی بر جای نمانده.مردمی که با وجود داشتن مذهب و ذاتی صلح دوست دچار چنان بحران و جنگی می شوند که حتی سالها پس از پایان تمام مخاطرات نتوانسته روی پای خویش بایستد و همچنان ویران از تهاجم دو گروه که تحت هیچ شرایطی بر حق نبوده اند؛بر جای مانده.

جامعه ایی که دستخوش یک ناعدالتی عظیم می گردد؛ابتدا از سوی یک کشور همسایه و بعد از آن با شکل گیری گروهک تروریسی و وحشی طالبان کاملا رو به انحطاط می رود.کشور همسایه با حمله ی خویش آبادیها را می سوزاند و به نابودی می کشاند و طالبان پس از آن انسانیت و خوشبختی در این کشور را به نهایت سقوط و نیستی می رساند.

تناقضات موجود در جامعه به سبب اختلافات طبقاتی سبب می شود داستان عشق متفاوت از خانواده بیان گردد و روابط بین زن و مرد با برتری صد در صد مرد و قدرت نمایی او به خوبی تعریف شده است.

قهرمان داستان که یک مرد است با تعریف تمام وقایع زندگی خویش از دوران طفولیت تا جوانی که چطور دستخوش حوادث غیرعادی و ناعادلانه گشته،خواننده را با ریز ترین نکات و دغدغه های فکر و زندگی اجتماعی افغان ها آشنا می کند.

فرار وی از افغانستان و مهاجرتش به امریکا و چگونگی امرار معاشش در آنجا بسیار خواندنی است که همواره منطبق بر واقعیتی محض و به دور از اغراق بیان می گردد و اما زمانیکه وی مجبور می شود بنا به دلایلی بار دیگر به افغانستان باز گردد رو به رو شدن وی با طالبان و درگیریهای وحشیانه ی این گروه تروریست با او و مردم افغانستان بسیار خواندنی و قابل تامل است.

این رمان جز کتابهای ادبیات جهان معرفی شده و به نظر من می تواند مطالعه ی آن از بسیاری جهات برای علاقمندان به رمان قابل توجه باشد.مطالعه ی این رمان بی نظیر را به دوستان اهل مطالعه شدیدا توصیه کرده و مطمئنم پس از پایان یافتن ماجرا شما نیز مانند من دیدتان نسبت به خیلی مسائل تغییر خواهد کرد.

نوشته شده در شنبه 9 آبان‌ماه سال 1394ساعت | 07:34 ب.ظ توسط شادی داودی | نظرات (1)

نام کتاب: با باد می خوانم


نام نویسنده : بهیه پیغمبری


ناشر نشر البریز


چاپ دوم تابستان1384


قسمتی از کتاب:

وارد خیابان اصلی شدیم،یاشار لب به سخن گشود.او که تا آن لحظه خشمگین و کلافه به نظر می رسید گفت: ((وروجک شیطان جانم را به لبم رساند.هر چه به او گفتم،جوابم را طور دیگری می داد.هی می خواستم خوددار باشم و خودم را آرام کنم،اما عاقبت نگذاشت.برخلاف میلم مثل سگ او را ترساندم و حالا هم آن قدر پشیمانم که نگو و نپرس))

حرفی برای گفتن نداشتم.سکوتم باعث تعجبش شد.برگشت و نگاهی به من انداخت و با حیرت گفت: ((چقدر رنگت پریده،انگار اصلا" سرحال نیستی))

مدام بر می گشت و بی آنکه حواسش به جلو و خیابان باشد،به من نگاه می کرد.نگاهش نمی کردم.از چهره ی برزخ و عصبیش می ترسیدم.تازه به عمرم آن قدر چهره های...ص260


نظر من درباره ی این کتاب:

داستان مشتمل بر452صفحه است.زمانیکه شروع به خواندن این رمان کردم تا حدود80صفحه ی اول ماجرا هر آنچه که بدبختی بتوان تصور کرد برای شخصیت اول این رمان که یک دختر است اتفاق می افتد تا جائیکه خواننده احساس می کند تنها اصابت یک صاعقه بر سر این فرد کفایت می کند که تمام بدبختیهای وی در این جهان به تکامل برسد!!!...اما رفته رفته بعد از این صفحات روال ماجرا تغییر کرده و خواننده رغبتش هر لحظه برای پیگیری ماجرا بیشتر می شود.در نگاه اول کلیت جامعه برای این دختر به گونه ایی صد در صد ناعادلانه به تصویر کشده شده است و سپس با یک تغییر و نقل مکان،زندگی روی خوش خویش را به شخص نمایان می کند.دنیای آرمانی نویسنده در این داستان همواره در آینده تصور شده و همانطور که ماجرا پیش می رود می توان به این درک رسید که هدف نویسنده نشان دادن قدرت عشق و اراده در این داستان حرف اول و آخر را می زند.نگاه داستان به عشق،روابط جنسی و خانواده بسیار احساسی بوده اما به دور از انتظار نیست.وجود تناقضات موجود در خانواده و عشق و اختلافهای طبقاتی به خوبی در قسمتهایی از داستان به رشته ی تحریر درآورده شده است.قهرمان اصلی داستان که یک دختر بوده و رشد وی را از زمان طفولیت تا سنین جوانی لحظه به لحظه با او همقدم می باشیم؛در ابتدا فردی بی اراده و تو سری خور بنا به مقتضیات یک جامعه که در آن رشد یافته معرفی می گردد اما در اثر ورود به خانواده ایی مهربان و با فرهنگ، کم کم این کمبودهای شخصیتی در وی به مرحله ی رشد و تکوین رسیده تا جائیکه شخص حتی پی به نبوغ خویش که داشتن صدایی زیبا و تحسین برانگیز است نیز می رسد.در طول ماجرا رابطه بین قدرت زن و مرد نیز به خوبی تعریف شده ودر جامعه ی ایران آن روز که نویسنده به گونه ایی زیرپوستی اشاره به تاریخ وقوع ماجرا دارد از افراد جامعه به هیچ وجه بعید نبوده و برتری مرد نسبت به زن کامل مشهود می باشد.شخصیت زنان در این کتاب دارای احساسات و امیالی متفاوت با زنان نبوده و با توجه به تاریخ وقوع داستان برتری مرد نسبت به زن بارها و بارها بدان اشاره شده و اجحاف حقوق قانونی زنان به خوبی قابل لمس است.قهرمان داستان دارای پیچیدگی شخصیتی و یا فاقد ابعاد احساسی نبوده به همین خاطر خواننده به راحتی می تواند حالات و روحیات وی را درک کند.شخصیت های منفی در این رمان کم نیستند اما نکته ی قابل توجه این است که همین افراد نیز گاها" از خود صفات بارز نیک و انسانی را نیز نمایش می دهند که این خود نشان از درایت نویسنده بوده که به نوعی خواسته به خواننده این موضوع را یادآوری کند که انسانها سیاه مطلق نمی باشند.در طول مطالعه ی رمان به دو نکته ی مهم می توان اشاره کرد که نویسنده دائما" بر قدرت عشق و اراده تاکید دارد اما در نهایت پیروزی عشق بر هر چیز دیگر رجحان می یابد.نگاه نویسنده به مذهب نیز در این رمان بسیار لطیف و دوست داشتنی بیان می شود زیرا لطفات مذهب را می توان به خوبی در رفتار و گفتار فردی به نام آبا که پیرزنی سالخورده و دنیا دیده است،درک کرد.روایتی که در این کتاب از نظر خواننده می گذرد روالی آرام داشته و هیچ قسمت غیرعادی و به دور از انتظار رخ نمی دهد که سبب حیرت خواننده گردد و همواره ماجرا مملو از احساسی لطیف ،خواننده را با خود همراه می کند.پایان ماجرا نیز همانند کل ماجرا در نهایت درایت نویسنده و مهارت به انتهایی خوش نقطه ی پایان را بر صفحه می نشاند و خواننده را با احساسی از رضایت برای دقایقی به فکر فرو می برد.

مطالعه ی این رمان برای تمام علاقمندان رمان می تواند پیشنهاد خوبی باشد.در پایان از خانم بهیه پیغمبری به جهت قلم پراحساسشان تشکر کرده و اما یک تشکر مخصوص از ایشان هم لازم به ذکر است به جهت معرفی به جایی که ایشان از خواننده قدیمی و معروف کشورمان به نام ((خانم پروین)) کرده و از کارهای خیر و انسان دوستانه ی ایشان خیلی زیبا یاد کرده اند؛برای این نویسنده ی خوب کشورمان  سلامتی و موفقیت روز افزون را آرزومندم.

نوشته شده در شنبه 9 آبان‌ماه سال 1394ساعت | 06:45 ب.ظ توسط شادی داودی | نظرات (0)

نام کتاب : امشب...

نویسنده : سیمین شیردل

انتشارات نشر البرز

چاپ ششم تابستان1390


قسمتی از رمان:

جدایی از پویا...نه غیر ممکنه.من هنوز فرصت می خواهم،مهلتی برای تصمیم گرفتن،برای آینده،برای عسل،اما پویا صبرش لبریز شده که قرار جدایی گذاشت.اگر پدر و مادر می فهمیدند بی شک ناراحت می شدند.پدر که قلبش آسیب پذیر بود و مادر که از برخوردهای اخیر ما تبسم زیبایی روی لبانش نشسته بود.بهنام از داشتن شوهرخواهری چون پویا افتخار می کرد و حسام وکتی همیشه حساب ویژه ایی برای روابطشان با پویا باز کرده بودند...ص306


نظر من درباره ی این کتاب:

این کتاب مشتمل بر415صفحه است.

به جرات می توانم بگویم که بعد از مدتها با خواندن یک رمان تا این حد سر شوق نیامده و لذت نبرده بودم اما قلم خانم شیردل به قدری در این رمان زیبا و گیرا بود که از زمان شروع مطالعه ی این رمان تا پایان آن به هیچ وجه دلم نمی خواست کتاب را لحظه ایی زمین بگذارم.نگاه داستان به عشق و روابط خانوادگی به قدری ملموس و زیبا می باشد که همذات پنداری با شخصیت های این رمان بسیار آسان می باشد.هیچگونه حاشیه پردازی که از حد و حوصله ی خواننده بیرون باشد صورت نگرفته و در عین سادگی اما پیچیدگی های زندگی و احساسی که واقعیت انکار ناپذیر جامعه ی ایرانی ما است در این رمان بیان می گردد.قهرمان اصلی در این رمان نه تنها یک نفر بلکه دو شخصیت مرد و زن ماجرا هستند که هر یک در نهایت مهارت درون نقش خویش دراماتیزه گشته و قلم نویسنده در لحظه لحظه ی داستان کاری با خواننده می کند که نمی تواند تا پایان رای را به نفع تنها یکی از این دو شخصیت صادر کند چرا که در تعریف ماجرای این رمان از یک سویه نگری به شدت پرهیز شده و در تمام اتفاقات به هیچ وجه نمی توان جانب یک شخصیت را به تنهایی گرفته و دیگری را محق ندانست.شخصیت زن این رمان یک فارغ التحصیل رشته ی بدنسازی و کارمند یک شرکت هواپیمایی می باشد که رفتار و ابعاد شخصیتی بسیار طبیعی و قابل لمس همچون یک نمونه از افراد جامعه ی ایرانی را از خود به تعریف می گذارد؛و شخصیت مرد رمان یک افسرآگاهی می باشد که بسیار دقیق از درگیریهای کاری و چگونگی زندگی پر از تنش این افراد در جامعه ی ما پرده بر میدارد.شخصیت زن با همان خصوصیات و ویژگی های زنانه ی یک بانوی ایرانی و شخصیت مرد نیز در جایگاه شغلی و اجتماعی خود از زیر قلم تالیف نویسنده ی توانایی چون خانم شیردل به زیبایی تعریف و در زمانهایی شخصیت مستبد و در زمانهایی شخصیت عاشق و خانواده دوست وی به تحریر و تعریف درآمده است.روابط بین زن و مرد در این رمان بسیار طبیعی می باشد؛نه غرق در دنیایی رمانتیک میگردند و نه آنچنان در معضلات یک زندگی غرق می شود که برای خواننده دلزدگی ایجاد کند؛همه چیز به جا و به موقع تعریف گشته و خواننده همواره در تعقیب ماجرا هر لحظه بی تاب تر از قبل می گردد.در این رمان استقلال زن در زندگی بسیار عالی و با ترفندی زیرپوستی بیان می گردد اما از نیاز عاطفی و احساسی انکار ناپذیر زنان برای درخواست حضور فردی به عنوان پشتوانه ی قابل اعتماد  نیز چشم پوشی نشده است.شخصیت مرد دارای پیچیدگی احساسی و یا فاقد ابعاد عاطفی نمی باشد اما به قدری زیبا در طول جریان این رمان نقش خود را ایفا می کند که تا چند صفحه به پایان رمان نیز هرگز خواننده نمی تواند تصور کند در انتها باید منتظر چه واکنشی از این شخصیت باشد که این خود نشان از مهارت نویسنده دارد.شخصیتهای اصلی این رمان هرگز سیاه و یا سفید مطلق نبوده بلکه مانند تمام انسانهای واقعی از یک شخصیت خاکستری برخوردار و در هر لحظه از زندگی با توجه به موقعیت آن از خود واکنشی طبیعی بروز می دهند که این نیز یکی دیگر از دلایل جذابت رمان می باشد.نگاه نویسنده به حکومت در خصوص حضور نیروهای امنیت قابل تایید بوده و حتی در قسمتهایی از داستان مسئولیت پذیری و مشکلات موجود در زندگی این قشر را به زیبایی بیان می دارد.روند حوادث در داستان پذیرفتنی بوده و هیچ اتفاق غیرعادی که منجر به غیرواقعی جلوه دادن رمان گردد به چشم نمیخورد.پایان این رمان نیز بعد از گذراندن تمام وقایع تلخ و شیرین ماجرا،بسیار دلچسب بوده و لذتی بی پایان را برای خواننده ایجاد می کند.شخصیت زن این رمان در انتهای داستان که وقایع زیادی را پشت سر می گذارد دچار تغییر و تکوین می گردد که این رشد منطق از سوی شخصیتی که لحظه به لحظه در طول مطالعه با او همقدم گشته ایم با قضاوتی عادلانه از سوی خواننده برای وی صورت می پذیرد و بر زیبایی های رمان افزوده می گردد.

مطالعه ی این را به تمام خوانندگان رمان توصیه و پیشنهاد می کنم زیرا اطمینان دارم وقت گذاشتن برای مطالعه ی چنین رمانی بی نهایت لذت بخش و مفید می باشد.

در پایان از خانم شیردل عزیز نهایت تشکر را دارم و برایشان آرزوی سلامتی و شادکامی از درگاه ایزد یکتا می نمایم.   

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1394ساعت | 12:53 ب.ظ توسط شادی داودی | نظرات (0)

نام کتاب : دختری در مه

نویسنده : تکین حمزه لو

انتشارات شادان

چاپ نهم تابستان1388


قسمتی از کتاب:

با ملایمت گفتم:انقدر فکرای بد نکن.اتفاقا" مادرجان خیلی زود همه چیزو فراموش میکنه.بذار یکی دو روز دیگه خودم می رم باهاش صحبت میکنم.

وقتی از اتاق شهاب بیرون آمدم،شروین و آزاده نگران پشت در ایستاده بودند.با دیدن من هر دو پرسیدند:چی شد؟ ص224


نظر من درباره ی این کتاب:

این کتاب مشتمل بر386صفحه است.داستان کلیت جامعه را در موردی خاص به زیر سوال می برد که شاید تا کنون نویسندگان انگشت شماری بر این قضیه تکیه و گاه اشاره ایی کوچک داشته اند.کلیتی که به خاطر حفظ گاه آبرو و گاه کوتاهی امور قضایی در این خصوص به علت قوانین و تبصره های موجود نادیده و در بسیاری موارد ناعادلانه با آن برخورد شده است.نویسنده تمام توان خویش را در بهبود این ناعدلاتی به کار برده و همواره سعی کرده در ضمنی که مرهمی بر دل این دست ضربه خوردگان اجتماعی،گردد؛راهکارهایی بسیار هوشمندانه نیز با معرفی سازمان های رسیدگیبه این معضلات ارائه داده است.زمانی که دختری توسط یکی از افراد درجه یک خانواده مورد تعرض قرار می گیرد و بنا به دلایلی سکوت اختیار کرده و سالها با دردی خانمانسوز و خورد کننده دست و پنجه نرم می کند در این رمان با قلم شیوای نویسنده به راهکاری مناسب جهت رفع مشکل و هضم راحتتر درد در کنار درمان می پردازد.دنیای آرمانی نویسنده با دراماتیزه کردن به جا و به موقع شخصیتهای این رمان به خوبی تحقق می یابد.نگاه نویسنده و نحوه ی روایت داستان به عشق و روابط جنسی و خانواده در کنار سنتی بودن ،بسیار دقیق و قابل هضم بیان می گردد.در هیچ کجای روایت ماجرا سعی نشده که عشق را مقوله ایی متفاوت از خانواده به رشته ی تحریر درآورد بلکه این موضوع در کنار شخصیتهای یک خانواده و چگونگی ارتباطی صحیح میان روابط جنسی و عشق بیان می گردد.قهرمان اصلی داستان دختری تحصیل کرده در رشته ی روانشناسی است که شخصیتی بسیار قابل لمس با خصوصیات یک انسان عادی و اجتماعی که از قشر معمولی جامعه می باشد در لحظه لحظه ی ماجرا خواننده را به حال خویش رها نمی کند و همگام با خود به دنبال وقایع می کشاند.در این رمان قدرت میان زن و مرد نیز در عرصه ی خانواده در چندین بعد مورد بررسی قرار گرفته؛از زنی خودرای و تند مزاج عصبی تا شخصیت زنی صبور و دختری با آرامانهای امروزی همه و همه تک تک در طول روایت داستان با وقایعی که تعریف می گردد قابل بررسی و تحلیل هستند.هر جا که لازم است زن برتری خود را نسبت به مرد و هر زمان که لازم بوده مرد برتری خود را نسبت به زن در این رمان به نمایش گذاشته است و نمی توان برتری هیچ یک را بر دیگری مشخص نمود.شخصیت اصلی رمان هیچگونه پیچیدگی شخصیتی ندارد و از نظر احساسی به خوبی نقشش در رمان بیان می گردد؛ چه در عرصه ی اجتماعی و چه در زندگی شخصی.پیامی که از این رمان به خواننده می رسد بسیار روشن و از آن جمله رمانهایی است که نمی توان گفت که تنها برای پر کردن اوقات فراغت تالیف شده؛بلکه پیامی بسیار آموزنده چه برای مادران و چه برای دختران این جامعه را در خود به همراه دارد که هیچ خواننده ایی از مطالعه ی این رمان بی نصیب نخواهد ماند...

مطالعه ی این رمان را به تمام علاقمندان فهیم رمان پیشنهاد می کنم چون مطمئنم از گذاشتن وقت برای این رمان هرگز پشیمان نخواهند شد.

در پایان یک بار دیگر از خانم حمزه لو به جهت تالیف چنین رمان زیبا و عبرت آموزی تشکر می کنم و برای ایشان آرزوی درخشش همیشگی در عرصه ی ادبیات رمان نویسی کشور را از درگاه ایزد یکتا خواهانم.

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1394ساعت | 11:42 ق.ظ توسط شادی داودی | نظرات (0)

نام کتاب: غروب های غریب

نویسنده: مژگان مظفری

ناشر: انتشارات پرسمان

چاپ پنجم سال1389


قسمتی از کتاب:

قبل از سفر بود که هلنا به همراه خواهرش وارد مغازه ی بزرگ دامون شدند.دامون با دیدن آن ها از خوشحالی زبانش بند آمد و خطاب به هلنا گفت:ای بد جنس!چه طور نیم ساعت پیش بهت زنگ زدم چیزی بهم نگفتی.

آلاله به جای او پاسخ داد:هلنا خدای غافل گیری کردنه.دامون مشتری ها را به شاگردش سپرد و خود به انباری کوچک مغازه رفت و به دقیقه نکشید که برگشت.جعبه ی کوچکی به دست داشت.پشت به مشتری هایش و رو به هلنا و آلاله کرد.جعبه را به طرف هلنا گرفت:...ص188


نظر من درباره ی این کتاب:

این رمان شامل458صفحه می شود.ضمن تشکر از خانم مظفری نویسنده ی خوب کشورمون بابت زحمتی که جهت تالیف این اثر کشیده اند باید گفت که ماجرای رمان سعی داشته قسمتهایی از جامعه که درست کار نمی کند را به قلم بیاورد.مانند تعصب خشک و مذهبی که گاها برعکس تصور عموم این تعصبات در زندگی نتیجه ی معکوس دارد چنانکه در طول روایت این اثر نیز نویسنده سعی داشته با مهارت و حرکتی خزنده به این موضوع اشاره داشته باشد و راه حل رفع این مشکل را به گمان من برعهده ی خواننده در طول زندگی اجتماعی واگذار می کند چرا که خود راه حلی در طول تالیف رمان ارائه نداده است.دنیای آرمانی نویسنده همانطور که از اسم رمان پیداست در آینده شکل می گیرد و این دنیای آرمانی در محیطی به دور از افراد نزدیک خانواده و به نوعی در غربت صورت می پذیرد.نگاه نویسنده به عشق و روابط جنسی و خانواده در طول روایت این داستان نگاهی وسیع اما به دور از زیر ذره بین بردن رفتارهای فردی شخصیتهای رمان بوده و با نگاهی کلی سعی داشته مسائل و مشکلات موجود را بیان و قضاوت نهایی را بر دوش خواننده گذاشته است که این می تواند برای گروهی از خوانندگان خاص رمان که با نگاهی تیز مطالب را مطالعه می کنند بسیار مفید باشد.

قهرمان اصلی این رمان دختری است با ویژگی های خاص که می توان گفت دارای فاکتورهایی است که اگر هر شخصی به تنهایی شاید یکی دو مورد را دارا باشد این شخصیت همه را یکجا در خود جمع کرده که از دیدگاه بنده ممکن است اندکی اغراق شده باشد اما در بیان احساسات و امیالی که این شخصیت یعنی هلنا در طول رمان از خود بروز می دهد قلم نویسنده توانا بوده است.شخصیت هلنا تا حد زیادی متکی به خویش و بدون وابستگی تعریف شده و این کمک زیادی به روند داستان و وقوع حوادث آن دارد.اما این شخصیت هیچ پیچیدگی ندارد و فاقد ابعاد احساسی نیست بلکه خیلی ملموس شخصیت وی تعریف شده است.در کل همانگونه که از رده بندی این اثر بر می آید در نهایت نتیجه ی اصلی این داستان همانا مانا بودن عشق بوده و چالشها و مشکلات دیگر اجتماعی که در ابتدا و اواسط ماجرا به آنها اشاره می شود هر چه به پایان کتاب نزدیک می شویم کم رنگ تر می شوند تا جائیکه در پایان خواننده کاملا" غرق در دنیای آرمانی نویسنده که نگرشی عاشقانه و رمانتیک است دست می یابد.

در قسمتی از داستان نویسنده اشاره ایی می کند به اینکه هلنا به طور اتفاقی فردی را در زیر زمین یکی از ویلاهای همسرش می بیند که با وضعی رقت بار در مکانی نامناسب زندانی شده است؛این ماجرا در طرح اولیه بسیار می تواند خواننده را جذب کند اما مشخص نیست به چه دلیل نویسنده از بسط دادن این ماجرای جذاب چشم پوشی کرده و تنها با چند جمله سر و ته قضیه را هم می آورد و خواننده در خماری این که عاقبت آن شخص اسیر شده در زیرزمین چه خواهد شد؛قرار می گیرد!...و این یک اتفاق کاملا غیرعادی در طول روایت این رمان است و فکر میکنم خانم مظفری در تعریف این بخش اندکی کم لطفی کرده اند!همین موضوع در مورد قضیه ی برخورد مسلحانه ایی که در زیر زمین منزل دامون رخ می دهد نیز خواننده رمان را به فکر وا میدارد که آیا هیچ برخورد قانونی با چنین اتفاقی صورت نمی گیرد یا نویسنده از پرداختن به این موضوع نیز کوتاهی کرده است!!!

در کل شخصیتهای این رمان در انتهای داستان تغییر چندانی نمی کنند و این فقط زمان است که می گذرد و افراد با همان خصوصیاتی که از ابتدا داشته اند نیز رمان را به سرانجام می رسانند.

نویسنده سعی داشته در قسمتهایی از رمان نیز نیم نگاهی به مذهب و مذهبیون بیندازد که در نهایت می توان این کلیت را در نظر گرفت که بیشتر انتقادی بر متعصبین افراطی مذهبی در این اثر به چشم میخورد و نقاط مثبت مد نظر نبوده...

در انتها باز هم از خانم مظفری تشکر و آرزوی داشتن قلمی مانا برای ایشان را دارم.


نوشته شده در پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1394ساعت | 09:44 ب.ظ توسط شادی داودی | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    14  >>