X
تبلیغات
رایتل







































کتابخانه

کتابخانه ی شخصی من و توضیحی بر آنچه میخوانم

نام کتاب : جایی که قلب آنجاست

نام نویسنده : تهمینه کریمی

ناشر : نشرعلی

نوبت چاپ اول1387


قسمتی از کتاب:

سامان با مراجعه به نیری انتظامی کارهای اقامت موقت ام را انجام داد و من به خاطر مسئولیت کاری که پذیرفته بودم عاقبت چمدانم را به مقصد ماندن گشودم.صبح وقتی در اتاقم را باز کردم صدای افتادن شیئی روی زمین نگاهم را متوجه خود کرد یک ورقه کاغذ سفید با یک شاخه گل رز روی زمین افتاده بود برای برداشتنشان خم شدم کاغذ سفید از وسط تا شده بود وقتی بازش کردم از خواندن نوشته تایپ شده روی آن جا خوردم... ... ص231


نظر من درباره ی این کتاب:

این رمان مشتمل بر552صفحه می باشد که همین جا قبل از ارائه ی هر نظری باید به نویسنده ی آن خسته نباشید گفت.

داستان روایت زندگی دختری است که در امریکا بزرگ شده و با توجه به اینکه از مادری ایرانی و پدری امریکایی متولد گشته در طول23سال زندگی خویش برای اولین بار است که بنا به خواست و وصیت پدرش برای یافتن خانواده ی مادری خویش که او را هم در سن13سالگی از دست داده بوده به ایران سفر میکند و ...

ماجرا بسیار آرم و جز در یک مورد که اندکی هیجان دارد هیچ واقعه ی خاص و پرهیجان دیگری رخ نمیدهد.

حضور شخصیتی با نام سامان در ماجرا که دائم با لودگی و حرفهای بی سر و ته حوصله ی خواننده را به تنگنا می کشاند و همچنین تکرار این جمله (( لبهایش را با زبان خیس کرد )) که به جرات می توان گفت این جمله در یک صفحه در میان ماجرا به کرات تکرار گشته ؛ از معایب چشمگیر این رمان می باشد.

نویسنده نمیدانم به چه علت در تکرار این جمله تا این حد مصر بوده و گویا هیچ جمله ی دیگری در ادبیات از دیدگاه ایشان برای تامل میان کلمات گوینده ی ماجرا که رز نام دارد یافت نمیشده است!

ماجرای کلی این رمان از دیدگاه من مانند کاروان شتری است که هر شتر آن متعلق به یک فرد بوده و اگر در جایی این کاروان رها گردد هر شتر به نزد صاحب خویش میرود چرا که ماجراهای این رمان از نظر من برگرفته از چند رمان متفاوت ایرانی می باشد که نویسنده سعی داشته با ذکاوت از چند ماجرای متفاوت در رمانهای دیگر یک رمان کلی بسازد و از این از نقطه نظر افرادی که رمانهای بسیار خوانده اند محال است دور بماند!

دراماتیزه کردن شخصیتها در ماجرا بسیار ساده صورت گرفته و با اینکه نویسنده سعی داشته شخصیت سهراب را پیچیده جلوه دهد اما به هیچ وجه موفق عمل نکرده و هیچ معمای شخصیتی در رمان به چشم نمی آید.

بعد از خواندن بیش از550 صفحه به تنها سوالی که فکر کردم و بی جواب ماند این مقوله بود:

چه درسی می توان از مطالعه ی این رمان گرفت؟

چقدر خوب بود نویسنده ی محترم این رمان در کنار زحمت زیادی که برای تالیف این رمان کشیده بودند اندکی هم مطلب واقعا آموزنده در ماجرا مستتر نموده تا خواننده بعد از مطالعه ی این رمان با آسودگی خاطر از صرف وقتی که جهت خواندن آن گذاشته لبخند رضایت نیز بر جان و  روح خویش مزین سازد.


نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت | 12:09 ب.ظ توسط شادی داودی | نظرات (0)