X
تبلیغات
رایتل







































کتابخانه

کتابخانه ی شخصی من و توضیحی بر آنچه میخوانم

نام کتاب:یکی بود یکی نبود 

نام نویسنده:سیدمحمدعلی جمالزاده 

چاپ اول1379 

قسمتی از کتاب: 

داستان فارسی شکر است 

هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بانهای انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه هایی که دور ملخ مردهای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسبکارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه شان باز نمیشود و جان به عزرائیل میدهند و رنگ پولشان را کسی نمیبیند. ولی من بخت برگشته ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه ی چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسبابهایمان مایه النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقرهای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت هایی اخمو و عبوس و سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفته ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه ای خورده و لب و لوچه ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالی میفرمایید، پس میخواهید کجایی باشم؛ البته که ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده اند، در تمام محله ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمیشود که پیر غلامتان را نشناسد!»
نظر من نسبت به این کتاب: 

الحق که این نویسنده پدر داستان نویسی ایران است.به هیچ وجه نمیشه گفت این کتاب مربوط به قشر خاصی از جامعه است چرا که هر شخصی در هر سن و شغلی با هر تحصیلاتی زمانیکه این کتاب رو میخونه صددرصد لذت میبره.این کتاب شامل چند داستان کوتاه از این نویسنده بود که هر یک از زیبایی خاصی برخوردار بودن و با خوندن هر کدوم لذتی غیرقابل مقایسه با بقیه در من ایجاد کرد.داستانهای این مجموعه عبارتند از:فارسی شکر است/رجل سیاسی/دوستی خاله خرسه/درددل ملاقربانعلی/بیله دیگ بیله چغندر/ویلان الدوله/مجموعه ی کلمات عوامانه فارسی/پس از سی و سه سال/جمالزاده و((یکی بود یکی نبود))/ماجرای جالب خیابان جمالزاده/نگاهی به((یکی بود یکی نبود))/زندگینامه ی سیدمحمدعلی جمالزاده/فهرست اهم مقالات جمالزاده/اسناد و نامه ها...که در این بین فقط6مورد اول داستان بوده و بقیه ضمیمه هستند.خواندن این کتاب برای من سراسر لطف و شیرینی بود.واقعا" جمالزاده اسطوره ی داستان نویسی ایران است.

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390ساعت | 12:24 ب.ظ توسط شادی داودی | نظرات (0)